مهنا در مطب دندونپزشکی
چهارشنبه اومدیم خونه باباجونشون ساعت 8 بود که رفتیم مطب دکتر محاوره ای برای چکاپ دندونات منشی گفت وقت داشتین گفتم نه فقط برای چکاپ اومدیم قبلا اومدیم دندونای مهنا رو آقای دکتر ترمیم کردن گفت چون مریض ایشون هستین بشینین آخر وقت ساعت نه نوبت ما شد اصلا فکر نمیکردم مهنا آنقدر با آرامش بره تو وقتی خواستیم بریم تو مهنا جلو جلو رفت منشی گفت یه لحظه نرین ما وایسادیم مهنا خودش رفت تو اتاق وقتی رفتیم دکتر اومد دستش رو گرفت شروع کرد به خوش وبش کردن با مهنا مهنا انگار نه انگار با دکتر رفت دکتر به مه...
نویسنده :
اعظم
8:29
دختر مهربون
اوایل مهر امسال بود که که وقتی با بابایی رفته بودیم بیرون یه تابلو اول خیابون فردوسی دیدم که نوشته آموزش قرآن برای تمام سنین فردا صبحش من و مهنا راه افتادیم بریم اونجا ثبت نام .خیلی وقت بود دنبال یه مهد قرآن برای مهنا میگشتم. پیاده رفتیم یه مدرسه پسرونه بود که گفتن فقط برای بچه های خودمون داریم (نفهمیدم اگه برای بچه های خودشون بود دیگه چرا بیرون تابلو زده بودن) یکی از مربیاشون آدرس یه مهد قرآن توی چهار راه نادری رو داد دوباره پیاده اومدیم مهنا دیگه خسته شده بود بغلش کردم چون خودش خسته شده بود احساس میکرد منهم خسته شدم بند کیفمو نگه داشته بود تا خسته نشم فکر میکرد خودش کیفو داره میاره یه کم که رفتیم د...
نویسنده :
اعظم
7:13
دختر شاعرم
سه شنبه مهمون داشتیم برای شام عمو رضا حسین عمو با زن عموها ومامان بزرگ و بابا بزرگ تو انقدر خوشحال بودی که حسابی خونه رو به هم ریختی هرچی عروسک و اسباب بازی داشتی براشون آورده بودی بعد رفتنشون من بیدار بودم کارارو کردم فردا صبحش هم تو زود بیدار شدی وقتی بیدار میشی اول باید منو از تخت پایین بیاری در گوشم میگی مامان بیدار شو صبح شده هوا روشن شده صبونه نخوردیم هر روز با این حرفا منو بیدار میکنی هرچقد هم اتاق تاریک باشه برای ساعت هفت ونیم بیدار میشی ظهر من دیگه خوابم گرفته بود چشامو بستم اومدی زیر گوشم هی میگفتی ...
نویسنده :
اعظم
18:01
اولین کار هنری مهنا خانم
وقتی دنیا اومدی ناخنات و موهات خیلی بلند بود تمام صورت نازت رو با ناخنهات خط کشیدی ...
نویسنده :
اعظم
0:47
مهنا در شمال
پنجشنبه و جمعه شمال بودیم با باباجون و مامان جون و دائی و عمو زنعمو بیشتر قصدمون خرید برنج بود رفتیم یکی از روستاهای شفت که هرسال میریم چه بارونی میومد از چند روز پیش مهنا منتظر بود ...
نویسنده :
اعظم
0:45
اینجا یکماهه شدی
بغض
وقتی دنیا اومدی همون لحظه اول هم همین حالتو داشتی بغض کرده بودی ...
نویسنده :
اعظم
0:29
مهنا و بابا
آش دندونی در ششمین ماهگرد تولدت
ما یه کم زود آش دندونی برات درست کردیم احساس کردیم که دندونت داره در میاد مامان جون گفت آش درست کنیم راحت دربیاد اما اولین صدف خوشکلت دقیقا یک ماه بعد دیدیه شد ...
نویسنده :
اعظم
0:25










