مهنامهنا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

برای دخترم

مهنا در مطب دندونپزشکی

                      چهارشنبه اومدیم خونه باباجونشون ساعت 8 بود که رفتیم مطب دکتر محاوره ای برای چکاپ دندونات منشی گفت وقت داشتین گفتم نه فقط برای چکاپ اومدیم قبلا اومدیم دندونای مهنا رو آقای دکتر ترمیم کردن گفت چون مریض ایشون هستین بشینین آخر وقت ساعت نه نوبت ما شد اصلا فکر نمیکردم مهنا آنقدر با آرامش بره تو وقتی  خواستیم بریم تو مهنا جلو جلو رفت منشی گفت یه لحظه نرین ما وایسادیم مهنا خودش رفت تو اتاق وقتی رفتیم دکتر اومد دستش رو گرفت شروع کرد به خوش وبش کردن با مهنا مهنا انگار نه انگار  با دکتر رفت دکتر به مه...
13 آبان 1390

دختر مهربون

  اوایل مهر امسال  بود که که وقتی با بابایی رفته بودیم بیرون یه تابلو اول خیابون فردوسی دیدم که نوشته آموزش قرآن برای تمام سنین فردا صبحش من و مهنا راه افتادیم بریم اونجا ثبت نام .خیلی وقت بود دنبال یه مهد قرآن برای مهنا میگشتم. پیاده رفتیم یه مدرسه پسرونه بود که گفتن فقط برای بچه های خودمون داریم (نفهمیدم اگه برای بچه های خودشون بود دیگه چرا بیرون تابلو زده بودن) یکی از مربیاشون آدرس یه مهد قرآن توی چهار راه نادری رو داد دوباره پیاده اومدیم مهنا دیگه خسته شده بود بغلش کردم  چون خودش خسته شده بود احساس میکرد منهم خسته شدم بند کیفمو نگه داشته بود تا خسته نشم فکر میکرد خودش کیفو داره میاره یه کم که رفتیم د...
13 آبان 1390

دختر شاعرم

                    سه شنبه مهمون داشتیم برای شام عمو رضا حسین عمو با زن عموها ومامان بزرگ و بابا بزرگ تو انقدر خوشحال بودی که حسابی خونه رو به هم ریختی هرچی عروسک و اسباب بازی داشتی براشون آورده بودی بعد رفتنشون من بیدار بودم کارارو کردم فردا صبحش هم تو زود بیدار شدی وقتی بیدار میشی اول باید منو از تخت پایین بیاری در گوشم میگی مامان بیدار شو صبح شده هوا روشن شده صبونه نخوردیم  هر روز با این حرفا منو بیدار میکنی هرچقد هم اتاق تاریک باشه برای ساعت هفت ونیم بیدار میشی ظهر من دیگه خوابم گرفته بود چشامو بستم اومدی زیر گوشم هی میگفتی ...
12 آبان 1390

مهنا در شمال

    پنجشنبه و جمعه شمال بودیم با باباجون و مامان جون و دائی و عمو زنعمو بیشتر قصدمون خرید برنج بود رفتیم یکی از روستاهای شفت که هرسال میریم چه بارونی میومد از چند روز پیش مهنا منتظر بود   ...
10 آبان 1390

بغض

    وقتی دنیا اومدی همون لحظه اول هم همین حالتو داشتی بغض کرده بودی     ...
10 آبان 1390

آش دندونی در ششمین ماهگرد تولدت

    ما یه کم زود آش دندونی برات درست کردیم احساس کردیم که دندونت داره در میاد مامان جون گفت آش درست کنیم راحت دربیاد اما اولین صدف خوشکلت دقیقا یک ماه بعد دیدیه شد   ...
10 آبان 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به برای دخترم می باشد